سلام
شاید این آپ با آپهای قبلی فرق کنه. تو این آپ میخوام چند تا از مشکلات جامعه رو بگم. مشکلاتی که شاید به شخصه درگیرشون نباشم، ولی ناراحت کننده هستن. میتونید این آپ رو یک آپ سیاسی تشبیه کنید، یا اگر میخواین، مشکلات روزمره هر جامعه ای که در ایران ما بیشتر دیده میشه.
سن و سال
در اخرین سفرم به ایران، چیزی بسیار جدیدی رو کشف کردم!چیزی که قبلا هم از وجودش خبر داشتم، ولی تجربش نکرده بودم: اهمیت سن و سال!
منظورم از اهمیت سن سال، نگاه کردن فیلمهای بالای 18 سال یا کارتون بابالنگ دراز نیست. نه، منظورم احترامی هست که به گفتها و باورهای یک دیگر گذاشته میشه . متاسفانه، در ایران ما، در خیلی جاها بجای این که عقلانیت و منطق عنصر نتیجه گیری در مورد گفتارهای اشخاص باشن، سن اصل و قاعده کلی هست. برای مثال، اگر یک نوجوان بیاد و فعالیتهای سیاسی و یا مشکلات رو زیر ذره بین قرار بده و بررسی کنه، شاید هیچ کس بهش توجه نکنه و حتی به حرفاش بخنده! در صورتی که اگر همون حرفها از دهن یکی که ده سال بزرگتر هست در بیاد، همون آدمها شروع به تحسین کردن شخص میکنن.
تبعیض
اصولا تبعیض در همه جا دیده میشه. منظور من از تبعیض، تفاوت رنگ پوست، دین یا نژاد نیست. خیر. منظور من تبعیض مقام و جا میباشه. یعنی همون چیزی که بالا گفتم. البته اینجا فقط سن نیست!اینجا بیشتر مقام مبحث صحبته. یک بنده خدایی که از مال دنیا یک خانواده و کلی مشکل داره رو در افکارتون تصور کنید. این فرد برای دراوردن نون شب خودش و خانوادش، باید از طلوع آفتاب تا پاسی از شب جون بکنه و زحمت بکشه. آخرش هم وقتی یک تیکه نون رو میاره خونه، باید خودش با حسرت ببینه که چجوری خانوادش اون یک تیکه نون کوچیک رو میخورن. از اون طرف، آدمهایی هستن که بخاطر این که با "یکی" فامیلن یا با "یکی" آشنان، بخاطر دو ساعت کار ناقابل، میلیونها میگیرن. این یک نمونه از تبعیض مقامی هست.
خفته را خفته کی کند بیدار؟
در این چند وقتی، شعارهای زیادی در تلویزیون دیدیم و شنیدیم.شعارهایی که باشنیدنشون آدم متعجب یا خوشحال شده. شعارهایی که با شنیدنشون، به شخصیت و افکار گویینده میشه پی برد. اساسا، انسان بجای این که اول به "شعار" فکر کنه، باید به کسی که "شعار " رو میده بیندیشه؛ یک آدم دروغ گو میتونه بگه دروغ نگین؟ متاسفانه این آدمها خیلی در تلویزیون "شعار" دادن! آدم در این جور وقتها بجای این که خوشحال بشه، متعجب شده.
سانسور، جنبه ای از عوام فریبی!
کلا سانسور، در هر جامعه ای، در هر موردی، هر جوری که باشه "عوام فریبی" حساب میشه. شاید در این مورد بعدا صحبت کردم.
آپ کوتاهی بود...ولی بهتر از هیجی هست.
نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388 توسط متین | لينك
ثابت
|
تولد آرش(پرسی) رو با کمی تاخیییر(30 اردیبهشت)تبریک میگم.
آرش جان امیدوارم همیشه سالم وسلامت باشی...تو در سایه کلاس خصوصیات و کلاس خصوصیات در سایه تو و ما در زیر سایه هردوتون سالها کنار هم باشیم :دی.
کلی دوست دارم، تولدت مبارک(شکلک ماچ و بوس)
نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388 توسط متین | لينك
ثابت
|
اول یک تشکر از ایوان(مهدی)عزیز که منو دعوت به این بازی زیبا کرد.
خرداد همیشه منو یاد امتحانات میندازه.چه اون وقت که خودم ایران بودم و امتحان داشتم و چه الان که همیشه امتحان هست;چه خرداد باشه چه نباشه.کلا ماه شومیِ این ماه:دی
کلا روزهای خرداد با فحش دادن به تمامی مدارس و امتحانها شروع میشد.هرچی باشه اونا باعث میشدن که من هر روز صبح خوابهامو نصف کاره ول کنم و برم سرکوچمون برا سرویس صبر کنم. سرویس ما یک چیزی مث مینیبوس بود که بوق خیلی باحالی داشت. ملت همه باهم توش سوار میشدیم و تا مدرسه چرت میزدیم.ناگفته نماند که ما تو بلوار دریا مینشستیم و فاصلمون تا مدرسه خیلی زیاد نبود. برای همن،خیلی زود دوباره از چرتمون پا میشدیم و دوباره معلهای بیچاره رو به فحش میبستیم:دی
تا اونجائی که یادم میاد امتحاناتمون همیشه خوب برگذار میشدن.منظورم از"خوب"اینه که ما اگر تقلبی چیزی داشتیم میکردیم،معلم هم اگر میدید پوستمونو میکندن همه چیز همون طور انجام میشد که باید میشد:دی.یادمه یک بار تصمیم گرفتیم بعد از امتحان پیاده تا خونه بیایم.متاسفانه ما راه مدرسه تا خونه رو یک راست بلد نبودیم.برای همین،راهی رو که سرویس همیشه میومد رو گرفتیم:دی.سرویسها هم که میدونید،تا پنج دور شمسی قمری نزنن حاضرنیستن ببرنتون مدرسه.ما هم همون راه رو دنبال کردیم تا رسیدیم به خونه.نتیجش این شدکه دو ساعت پیاده روی کردیم:دی ولی کلی حال داد.
چزهای زیادی یادم نیست....ولی روزهای خوبی بودن...چه زود گذشت!
منم از آرش و مک دعوت میکنم تا بنویسن.
بازهم یک تشکر ویژه از ایوان و شامپوهاش:دی
سایه لرد مستدام
نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388 توسط متین | لينك
ثابت
|
واو واو...بعد از کلی کلنجار رفتن با این منوی بلگفا تونستم این پست رو بنویسم!
ممنون از مک عزیز(شهرام) که منو دعوت به این بازی کرد. کلماتی که الان رو اعصابم دارن پیاده روی میکنن(که البته بعضیاشون رو مثل فیزیک و جیمزی و تدی خیلی دوستدارم):
امتحان انگلیسی،امتحان هلندی،شیشه آب،هندونه،مگس کش، گرامر، سه شنبه،پاک کن، مدرسه، دمپائی، کلنگ!!، شلنگ، کتاب،گردن درد،منگنه!!، موبایل، ایکس بوکس، چوبِ بستنی مگنوم!!، تیک تیک ساعت، پوست یخمک، امتحان ریاضی،گالیله،فیزیک مکانیک،کلسیوم!!، ون دِ سار(کاپیتان تیم ملی هلند بود)،جیمزی و تدی، آواتور یاهو تدی و درج ادامه مطلب!!
خداروشکر یک بهانه برای آپ کردن پیدا شد.منم آرش(پرسی)، مصطفی(رودولف) و پوریا(بارتی) رو دعوت میکنم.
زیر سایه لرد خوش باشید.
نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388 توسط متین | لينك
ثابت
|
رو صفحهای مانیتور هستیم؟الو الو؟یک...دو...سه...امتحان میکنیم.یک...دو...سه.
خب...بعد از چندین و چندسال فکر، تصمیم گرفتم یکی از این ماسماسک ها برای خودم درست کنم. البته از همین الان میگم، من زیاد آپ نمیکنم اینجارو، ولی سعی میکنم زیادی هم خاک نخوره.کلا اینجا قراره خاطرات خوب بد رو بنویسم. اتفاقاتی که شاید بنظر خودم جالب باشن با برعکس، اتفاقاتی که اصلا جذابیتی ندارن و نوشتنشون بیشتر برای خالی کردن خودم هستن.
در انتظار آپ جدید...
نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 توسط متین | لينك
ثابت
|